![]() |
![]() |
|
| بدين شعر تر و شيرين ز درويش سر كويش - ز حافظ بي عجب دارم چرا ساغر نمي گيرد |
|
ایـکه من در پیش تو بی آبـرویی گـشته ام اینـچنین در مسجـدی سجاده جویی گشته ام صـبحدم هر آن سـلامی می کـنم بر این و آن در میان مردمان خوش خلق و خویی گشته ام طعـنه هایی که به غفلت می زنند این ابلهـان زین سبـب چون پیرها اسـپید مویی گشتـه ام آرزویـم چـون بـه کـامـم نـی شـود آدیـنـه هـا هـفـت روز هـفـته را دیوانه گویی گـشتـه ام شکوه ها دارم ز ابلیس و ز سیب و زان درخت مـن که ساقـی بوده ام میـخانه شویـی گـشته ام قـبله را چـون خال رخسار تو کردم زان سبب از برای سجـده ای هـر سمت و سویی گشته ام خـرقـه را پوشم به تن ، در تن نباید پیرهـن هـدهـدی گوید به من درویـش کویی گـشته ام
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 خرداد1387ساعت 8:47 توسط درويش |
|
|
بي همگان به سر شود بي تو به سر نمي شود داغ تو دارد اين دلم جاي دگر نمي شود دور سياهي لبت گشته ام اينك حاجيم مرد خدا چنين بگفت كعبه به زر نمي شود فقر مبين طواف من آيت اين عفاف من جز ره عاشقي او سود ثمر نمي شود شير خدا تير دهد گردش تقدير دهد ياس تورا شير دهد جز تو پسر نمي شود خال چو بگذاشته اي قبر مرا كاشته اي از نفس انداخته اي جان كه هدر نمي شود وصل كه هجر مي شود آيه ي زجر مي شود مَطلع فجر كي شود؟ جَبر قدَر نمي شود مرا كه خواب برده اي همسفرم ربوده اي قلب مرا گشوده اي از تو خبر نمي شود غيبت تو كبير شد دلخوشيم صغير شد باز دوباره دير شد اين كه سفر نمي شود! اي مه دلرباي من قافيه ي دعاي من انور ماوراي من جز تو قمر نمي شود خمر من و خمار من ياس كبود وار من گِل به دلم گرفته اي راست كمر نمي شود حرف لبم گرفته اي يار شبم گرفته اي هرچه كني به من بكن چنين ضرر نمي شود من كه چو درويش نيَم مثل تو دل ريش نيَم خسته ي زندگانيَم بي تو به سر نمي شود
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 5:41 توسط درويش |
|
|
صفحه نخست
|
| درباره وبلاگ |
دلبري دارم كزو يادي شود
|
| نوشته های پیشین |